! سعي کنیم بهترين را از دست ندهيم !
اين بدين معني نيست كه
بهتر را فراموش ، و رهايش كنيم.
چون امكان دارد بهتر امروز
بهترين فردا شود.
همه چيز امكان دارد . . .
و چيزهایی هم وجود دارد
كه ممكن است به بهترين مبدل شود
مهم اين است كه ما تلاش كنيم
به امید داشتن افغانستاني آباد و آزاد
![]()
* یک گدا از لقمه ای به لقمه ی دیگر می اندیشد .
* یک کارگر از روزی به روز دیگر .
* یک کارمند از سالی به سال دیگر .
اما ...
*یک امپراطور به یک قرن می اندیشد .*
" ضرب المثل شرقی "
" افغانستان زنده و بیدار است چون مردمی زنده و بیدار دارد "
یا محول الحول والاحوال حول حالنا الی احسن الحال
همتم بدرقه ي راه كن اي طائر قدس كه دراز است ره مقصد و من نو سفرم
آغاز سال نو و بهاری دیگر را به تمامی هموطنان عزیز تبریک می گویم .
...............
سر رسیدی را که هدیه گرفته ام بر می دارم و آغاز می کنم به نوشتن !
به نوشتن چیز هایی که دوست دارم ، برايم اتفاق مي افتد ،
خوش حالم مي كند ، غمگينم مي كند ، برايم مهم است ،
به نوشتن آن چيز هايي كه مي خواهم و حقايق است ...
برايتان سالي را آرزو مي كنم توام با سربلندي ، ....
به اميد داشتن افغانستاني آباد و آزاد
![]()
گاهی در زندگی برای رسیدن به چیز هایی که می خواهیم
می باید از بعضی چيز ها بگذريم !
شاید در قدم اول برای من و شما سخت باشد ...
ولی این یک قانون است که تا چیزی را از دست ندهی...
چیزی را به دست نمی آوری.
این برای ما سودمند است!
چندی بعد خواهیم فهمید ...
![]()
" افغانستان زنده و بیدار است چون مردمی زنده و بیدار دارد "
به موهاي سپيد مادرم :
منتظرم ... دلم براي آغوش كسي تنگ است ! دلم هواي عطر كودكي دارد.
به مادرم مي انديشم ، حادث مي شود ...
راهي مي شوم ... چندين پله را بالا مي روم در انتهاي پله ، سايه اي مي بينم !
سايه اي روشن ! مادر با چادر پير تر به نظر مي آيد. پيش مي روم ...پيش مي آيد...
اعجاز آغوشش را به من مي بخشد!
ديگر دردي نيست! ديگر نمي ترسم! ديگر تنها نيستم !
مادر را نگاه مي كنم ! چادر او را پير نكرده بود ، موهاي سياهش را گم كرده است...
بايد به او بگويم كه آغوشش چه اكسيري ست... بايد سپيدي تك تك موهايش را جبران كنم
ولي چگونه... ؟
در راه دفتري سفيد مي خرم ، مدادم را تيز مي كنم .
موهاي سپيد مادر به من آموختند كه شب تيره هم عاقبت روشن خواهد شد .
و من تا خود صبح مي نويسم ، مي نويسم ، مي نويسم ...
هر تار سپيد موي مادر مي بايد كتابي شود ...
تقديم به چشم هاي نگران و موهاي سپيد مادرم.
" يغما گلرويي "
به اميد داشتن افغانستاني آباد و آزاد

! این رحمت الهی نشانگر وجود توست !
لحظه لحظه های زندگیمان با ما حرف می زنند.
گویا همگی دست در دست هم داده اند تا تو برخیزی ...
و به فردایی متفاوت بیاندیشی....
خودش می گوید : ای بنده ی من تو تلاش کن
من بی جواب نمی گزارم ، كمكت مي كنم.
" بزرگ ترين گناه نا اميدي است "
به اميد داشتن افغانستاني آباد و آزاد

هرگز برای دوم شدن در چیزی ساخته نشدم
کمکم کن تا بتوانم در همه ی ابعاد زندگیم همین گونه باشم
به امید داشتن افغانستانی آباد و آزاد
![]()
![]()

در نهاد ما تب و تاب از دل است
خاک را بیداری و خواب از دل است
تن ز مرگ دل دگرگون می شود
در مساماتش عرق خون می شود
از فساد دل بدن هیچ است هیچ
دیده بر دل بندو جز بر دل مپیچ
آسیا یک پیکر آب و گل است
ملت افغان در این پیکر دل است
از خروش او خروش آسیا
در خموش او خموش آسیا
تا دل آزاد است آزاد است تن
ور نه کاهی در ره باد است تن
همچو تن پابند آئین است دل
مرده از کین زنده از دین است دل
میزان موفقیت شما با میزان پشت کار و جدیت شما نسبت مستقیم دارد
!معمار زندگی خود باشید
![]()

امرزو مهم است !
نقطه ی شروع این جا است .
( " یک درخت هر چقدر هم که بزرگ باشد یا یک دانه آغاز می شود،
طولانی ترین سفر ها با اولین قدم . " )
ما در جایی ایستاده ایم که اندیشه ها و افکار و کارهای
چند ساله ی گذشته ی ما برایمان رقم زده اند .
و تمام آنچه که که در ده یا بیست سال آینده تجربه خواهیم کرد
تحت تاثیر آن چیزیست که امروز رقم می زنیم .
دوست ها، خانواده، شغل، موجودی بانکی، محل زندگی، همه و همه
با انتخاب امروز ما شکل خواهید گرفت .
زندگی، فرآیند ساختن است آنچه امروز انجام می دهید
بر آنچه فردا خواهید داشت تاثیر می گذارد.
نتیجه ی فردا ثمره ی تلاش امروز است .
ترک یک عادت ناشایست، تعیین اهداف، پس انداز پول یا خرج کردن آن،
ورزش کردن، وسعت بخشیدن به دامنه ی ذهن و هر تصمیم دیگری
که امروز می گیرید بر فردای شما تاثیر خواهد گذاشت.
خیلی هت غافل از آن هستند که مهم آن چیزی است که امروز انجام می دهیم
شما می توانید چند صباحی را کج دار و مریز و بی خیال بگریزید،
اما دیر یا زود باید حساب پس دهید می توانید صورتحساب ها را نپردازید،
سر کار نروید و مشکلاتتان را به دوش این و آن بیندازید، اما فقط یکی دو ماه،
و بعد یک روز دیوارها فرو میریزند و شما هاج و واج و حیران می مانید
که چرا دیگر کار برایتان جالب نیست. آن وقت زندگی به یادتان می آورد
که این ها پیامدهای همان روز های بی خیالی است .
( " هر جا که هستید همان جا نقطه ی آغاز است،
تلاش بیشتر امروز، سازنده ی فردای متفاوت شماست. " )
پس به آن بیندیشید!!!
به امید داشتن افغانستانی آباد و آزاد
![]()
![]()

به نام خداوند بخشنده ی مهربانی که انسان ها را آفرید.
ما جانشینان خدا بر روی زمینیم!
و به راستی که مسئولیت سنگینی را به عهده داریم
من از صمیم قلب می گویم که شما ، من ،
و تمامی هموطنان عزیزم را روزی بر فراز قله ی
موفقیت و آزادگی و سرافرازی می ببینم،
فقط باید تلاش کنیم و خود را درگیر حاشیه نکنیم.
و هدف بزرگمان را بنگریم
و البته فراموش مکنیم که سفیر و نماینده ی
کشور و مردمی هستیم ، غیور.
شجاع و مهربان و مبارز،برای ملت و جامعه ی افغانستان ،
که دلهایمان آرزوها دارد،
و نباید فراموش کنیم که ما مسئولیم:
در مقابل یک ملت ، در مقابل خانواده های زجر کشیده ،
"ما مسئولیم ."
برای پاره های وجودمان، آن پدران رنج دیده و زحمتکش
که دستهایشان پینه بسته از برای من و تو،
برای آن مادران صبور و داغدیده که ما را با دنیایی عوض نمی کنند.
و شبهای کودکی ما ،تا صبح بر بالینمان بیداراند.
برای آن برادرانمان که جوانی خود را در کوره ها و کارهای طاقت فرسا
از برای ادامه زندگی من و تو می گزراند،
برای خواهر هایمان که از تحصیل و کسب علم محروم می مانند
و عمر خود را بر تار و پود قالین نثار می کنند.
به راستی ما مسئولیم در مقابل همه این ها !
پس سعی کنیم کارها ، اعمال ، گفتارمان و... طوری باشد
که باعث پیشرفت و... شود و
به راستی اعمال و گفتار ما ، نمایانگر یک ملت هست.
پس باید مراقب باشیم.
برایتان دلی عاشق ، ذهنی جست و جو گر و روحی عصیانگر می طلبم .
![]()
![]()

چشمان پدر !
این داستان در رابطه با پسر بچه ی لاغر اندامی است که عاشق فوتبال بود .
در تمام تمرینها، او سنگ تمام می گذاشت. اما چون جثه اش نصف سایر بچه های تیم بود . تلاشهایش به جایی نمی رسید. اما اصلا پیش نمی آمد که در مسابقه ای بازی کند.
این پسر بچه با پدرش تنها زندگی می کرد و رابطه ی ویژه ای بین آن دو، وجود داشت. گرچه پسر بچه همیشه هنگام بازی روی نیمکت کنار زمین می نشت، اما پدرش همیشه در بین تماشاچیان بود و به تشویق او می پرداخت.
این پسر، در هنگام ورود به دبیرستان هم، لاغر ترین دانش آموز کلاس بود. اما پدرش باز هم او را تشویق می کرد که به تمرینهایش ادامه دهد، گرچه به او می گفت که اگر دوست ندارد، مجبور نیست این کار را انجام دهد.
اما پسر که عاشق فوتبال بود، تصمیم داشت آن را ادامه دهد. اودر تمام تمرینها، حداکثر تلاشش را می کرد، به این امید که وقتی بزرگتر شد، بتواند در مسابقات شرکت کند. د رمدت چهار سال دبیرستان، اودر تمام تمرینها شرکت می کرد، اما
همچنان یک نیمکت نشین باقی ماند. پدر وفادارش همیشه در میان تماشاچیان بود و همواره او را تشویق می کرد .
پس از ورود به دانشگاه، پسر جوان باز هم تصمیم داشت فوتبال را ادامه دهد و مربی هم با تصمیم او موافقت کرد، زیرا او همیشه با تمام وجود درتمرینها شرکت می کردو علاوه بر آن، به سایر بازیکنان هم روحیه می داد. این پسر در مدت چهار سال دانشگاه هم، در تمامی تمرینها شرکت کرد، اما هرگز در هیچ مسابقه ای بازی نکرد .
در یکی از روزهای آخر مسابقه های فصلی فوتبال، زمانی که پسر برای آخرین مسابقه به محل تمرین می رفت، مربی با یک تلگرام پیش او آمد. پسر جوان تلگرام را خواند و سکوت کرد. او در حالی که سعی می کرد آرام باشد، زیر لب گفت : " پدرم امروز صبح فوت کرده است. اشکالی ندارد امروز در تمرین شرکت نکنم ؟ "
مربی دستانش را با مهربانی روی شانه های پسر گذاشت و گفت : " پسرم ! این هفته استراحت کن. حتی برای آخرین بازی در روزشنبه هم لازم نیست بیایی. "
روز شنبه فرا رسید. پسر جوان به آرامی وارد رخت کن شد و وسایلش را کناری گذاشت.مربی و بازیکنان از دیدن دوست وفادارشان، حیرت زده شدند. پسر جوان به مربی گفت: " لطفا اجازه دهید من امروز بازی کنم. فقط همین یک روز." مربی وانمود کرد که حرفهای او را نشنیده است. امکان نداشت او بگذارد ضعیف ترین بازیکن تیمش درمهم ترین مسابقه بازی کند. اما پسر جوان، شدیدا اصرار می کرد. مربی در نهایت
دلش به حال او سوخت و گفت : " باشد، می توانی بازی کنی ."
مربی و بازیکنان و تماشاچیان، نمی توانستند آنچه را می دیدند، باور کنند. این پسر که هرگز پیش از آن درمسابقه ای شرکت نکرده بود، تمام حرکاتش بجا و مناسب بود. تیم مقابل به هیچ ترتیبی نمی توانست او را متوقف سازد. او می دوید، پاس می داد و به خوبی دفاع می کرد.در دقایق پایانی بازی، او پاسی دادکه منجر به بردتیم شد ...
بازیکنان او را روی دستهایشان بالابردند و تماشاچیان به تشویق او پرداختند. آخر کار وقتی تماشاچیان ورزشگاه را ترک کردند، مربی دید که پسر جوان، تنها د رگوشه ای نشسته است .
مربی گفت:" پسرم! من نمی توانم باور کنم. تو فوق العاده بودی. بگو ببینم چه طور توانستی به این خوبی بازی کنی ؟ "
پسر د رحالی که اشک چشمانش را پر کرده بود، پاسخ داد :" می دانید که پدرم فوت کرده است. آیا می دانستید او نابینا بود ؟ "
سپس لبخند کم رنگی بر لبانش نشست و گفت: " پدرم به عنوان تماشاچی درتمام مسابقه ها شرکت می کرد. اما امروز اولین روزی بود که او می توانست به راستی مسابقه را ببیند و من می خواستم به او نشان دهم که می توانم خوب بازی کنم !
می توانم خوب بازی کنم !
![]()
![]()
ادامه مطلب

مردی که مداد درست می کرد . مدادی را برداشت تادر جعبه بگذارد،
اما قبل از آن به مدادگفت:
5 چیز هست که میخواهم بدانی.قبل از انکه تو را به جهان بیرون بفرستم
می خواهم این 5 چیزرابفهمی وهرگز فراموش نکنی،در این صورت میتوانی
بهترین مداد دنیا شوی.
اول: کارهای خیلی زیادی از دست تو بر می اید،اما فقط باید در دست یک نفر
قرار بگیری تابتوانی ان کارها را انجام بدهی.
دوم: گاهی تجربهً دردناک تراشیده شدن را خواهی داشت،امابرای ان که مداد
بهتری شوی باید این درد را تحمل کنی.
سوم: بسیاری از اشتباهات را میتوانی درست کنی.
چهارم: مهم ترین قسمت وجود تو در داخل توست.
پنجم: روی هر سطحی که قرار بگیری باید اثری بر آن ازخود بگذاری.
تحت هر شرایطی باید به نوشتن ادامه دهی.
مداد فهمید و قول داد که فراموش نکند و با هدفی به درون جعبه رفت
تا پا به جهان بیرون بگذارد.
به امید داشتن افغانستانی آباد و آزاد
![]()
![]()

برای خودت ، کشورت ، جایی که به آن تعلق داری بهترین ها را بخواه
و فراموش مکن!
امروزه تو برگرفته از افکار دیروز توست
و افکار امروزه تو فردای تو را تشکیل میدهد
پس...
مراقب افکارت باش!!!
و مطمئن باش تا زمانی که به هدفت خو نگرفته ای
و درونی ترین اندیشه ی تو و جزئی از زندگی تو نشده به آن نمی رسی!
تلقین به خود راه نفوذ بر ذهن نیمه هشیار!
به آرزوی داشتن افغانستانی آباد و آزاد
با تشکر
" آزاده "

همه ی ما مردم به خاطر هدفی در این دنیا هستیم
درباره ی ماموریتت فکر کن چه را آفریده شده ای
آیا می خواهی گل باشی ؟ نمی خواهی بذر بمانی و بمیری؟
چرا؟
با چه هدفی زندگی می کنی ؟؟؟
به این اعتقاد داری که باید تمام کارهایی که انجام می دهی با هدف باشد
حتی راه رفتن ، حتی نفس کشیدن ، حتی مهربان بودن ، حتی فکر کردن ،
حتی نوشتن ، حتی خوردن ، حتی درس خواندن ، و...
برای چه می خوری؟؟؟
آیا زندگی می کنی برای اینکه بخوری
و یا نه می خوری برای اینکه زندگی کنی
برای چه درس می خوانی ؟؟؟
با چه هدفی؟
درس می خوانی چون چیزی یاد بگیری و یا نه ، به خاطر نمره و...
درس به خوان به این هدف که تو می خواهی بر معلوماتت بیفزایی
تو عاشق کشف مجهولاتی ، تو یادگرفتن را دوست داری،
تو درس می خوانی با این هدف که مسئولی
در مقابل یک ملت و از همه مهم تر در مقابل خدا !!!
مسئول بودن!!!
وظیفه ی سنگینی است
تو مسئولی در مقابل امکاناتی که داشتی ولی از آن استفاده نکردی
تو می توانستی بهترین باشی ولی نخواستی
اگر هم خواستی تلاش نکردی
نه برای رسیدن به هدف تلاش کافی نیست باید جنگید
برایم دعا کن ! تا مقتدرانه در جهت تحقق اهدافم گام بردارم
برایم دعاکن ! نمی خواهم بذر زندگی کنم و بذر هم بمیرم
می خواهم بشکفم ببالم و...
بهترین باشم
برای پیشرفت کشورم گام بردارم
و فراموش نکن تو مسئولی!!!
مسئول!!!
به امید داشتن افغانستانی آباد و آزاد
با تشکر
" آزاده "
باور كن:
این دست نوشته را نه به شوق نام و به ذوق نان !
بلکه بی شک اگر عشق به تو و سرنوشت تو نبود
هرگز واژگان لباس معنا به تن نمی کردند
و در زیر هجوم سال ها تفکر و تحقیق
این همه رنج را شانه های نازک قلم به دوش نمی کشید
و فراموش مکن تا پرتو هایی از ایثار کرامت نفس
از خود گذشتگی استغنا درطبع و چشم پوشی از منافع خود
و عشق و ایمان به خدا در وجود انسانی نباشد
ترقی و تکامل معنوی وی محال است
بیهوده کسی به مقامات بلند علم و عمل و فضل و کمال
نمی رسد و نه خواهد رسید
و...............
یگانه فرق بین انسان و حیوان "دانستن" است
و برای "دانستن" با ید شیفته باشیم و سینه چاک و شتابناک!
میزان فرزانگی و فهم و درک ما بر دو عامل استوار است
1.گفتن سخنی دلنشین و پسندیده
2.داشتن دلی سخن پذیر.
برایتان:
دلی عاشق،ذهنی جستجو گر، و روحی عصیانگر می طلبم.
با تشکر ((آزاده))
پدرم می گوید:
دخترم با تو سخن می گویم
گوش کن، با تو سخن می گویم
زندگی در نگهم گلزاریست
و تو با قامت چون نیلوفر
شاخه ی پر گل این گلزاری
دیده بگشای و دراندیشه ی گل چینان باش
همه گل چین گل امروزند
همه هستی سوزند
کس به فردای گل باغ نمی اندیشد
آن که گرد همه گل ها به هوس می چرخد
بلبل عاشق نیست
بلکه گلچین سیه کرداریست
که سراسیمه دود در پی گل های لطیف
تا یکی لحظه به چنگ آرد و ریزد بر خاک
دست او دشمن باغ است و نگاهش ناپاک
تو گل شادابی، به ره باد مرو، غافل ازباغ مشو
ای گل صد برمن، با تو سخن می گویم
گل چو پژمرده شود جای ندارد در باغ
گل پژمرده نخندد بر شاخ
کس نگیرد ز گل مرده سراغ
دخترم با تو سخن می گویم:
عشق دیدار تو بر گردن من زنجیری است
و تو چون قطعه ی الماس درشتی کمیاب
گردن آویز بر این زنجیری
تا نگهبان تو باشم ز حرامی در شب
دخترم! گوهر من، توکه تک گوهر دنیای منی
دل به لبخند حرامی مسپار
دزد را دوست مخوان
چشم امید بر ابلیس مدار
دیو خویان پلیدی که سلیمان گویند
همه گوهر شکنند
دیو کی ارزش گوهر داند
نه خردمند بود
آنکه اهریمن را
از سر جهل سلیمان خواند
دخترم ! ای همه ی هستی من
تو چراغی، تو چراغ همه شب های منی

