مدت هاست که ننوشتم از خودم از روز هایم از کنکاش های خودم با خودم . وقتی نمی نویسم خودم را گم می کنم همین طور دقیقه هایم را که نمی دانم مرا به تو نزدیک میکنند یا دور. سرم خیلی شلوغ پلوغ است . برای اولین بار است که اینقدر خوب از جان مایه گذاشتن را می فهمم . شب ها وقتی می خوابم که همه خوابند ، صبح ها وقتی بیدار می شوم که همه خوابند . هر روز صبح وقتی می روم که خورشید تازه قصد آمدن کرده . کوچه ها خلوت است و اما سرد . به ایستگاه میرسم ... اتوبوس از دور می آید ، می ایستد و مرا با خود می برد ... نگاهشان می کنم چهره هایشان آشناست هر روز می بینمشان . این روز ها خسته می شوم ان هم زیاد . اما دوستدارم روزهایم را با تمام استرس هایش با تمام خستگی ها و دیوانه بازی هایم ... از ته دل می خندم و از ته دل هم گریه می کنم . به آن صبح زود فکر می کنم به ایستگاه به آن دختر که حرف هایش بریده بریده بود از ترس ، رنگش پریده بود و غیر عادی می لرزید به آن مرد که داشت می دوید، فرارمی کرد. لباس کارش تنش بود و ظرف غذا به دست ، سنش زیاد بود و هموطن مثل آن دختر که جای دخترش بود ... قلبم درد گرفت خواستم فریاد بزنم اما چه فایده ؟ به فردا فکر می کنم وبه کار هایی که انتظارم را می کشند به فردایی که روزی آرزویش را می کردم و به نظرم چقدر دور و محال می آمد و حال چقدر نزدیک است ...
بی تاب بارانم .... !
ببار
چیز های زیادی ست که از خدایت می خواهم ...
عیدتان مبارک !
از قبل تر ها همیشه دوست داشتم ۸/۸/۸۸ روزی فراموش نشدی
در تاریخ زندگیم باشد . ۸/۸/۸۸ باران هم بارید ... !
و خیلی اتفاق های دیگر !
برایتان در زندگی چیز هایی را خواهانم که
از داشتن آن احساس خوشبختی و لذت کنید .