تبليغاتX
دختر هزاره

 

نه تنها زمانی که سرحالی

که اخم ها و پریشانی هایت را هم دوست دارم !

اما خنده هایت چیز دیگریست !

وقتی می خندی ...

بی هوش می شوم  !

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388;ساعت 15:14; توسط .:: آزاده ::.; |

 

حرف هایم را به دل نگیر !

می دانم که می دانی هیچ کدامشان واقعیت ندارد ، از سر ترس است .

مواظبم باش

من ترسیده ام ...  خیلی زیاد !

نمی خواهی آرامم کنی ...

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388;ساعت 15:2; توسط .:: آزاده ::.; |

 

 مرا ببخش

التماست می کنم

از برای همه ی کارهایی که نباید می کردم  ... به خاطر تمامی لغزش هایم !   

  قسمت می دهم 

قصه ام را از نو بنویس ... !

التماست می کنم

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388;ساعت 15:47; توسط .:: آزاده ::.; |

 

کـــــاش می شد امشب آبســتـــن شــعری باشـم

و من ازشــوق سـرودن تا صـبح

دیــــده بر هم ننـهم

باورم نیست خــــدا را

که توانم بســـرایم شعری

با تو هر مسئله ای آســــان است

تو کمک باش به مــــن !

* * * * * * * * * * * * * *

تا آن زمان که مــن و تـــو مـــا می شویم

به تو قـــول می دهم

در قلــب من

تنها جا برای یکــی است و بس !

دیوانه ی تو ام

ای بهــتــرین من  !

* * * * * * * * * * * * * *

بیـن من و تـو فاصـله بسـیار شــده

باور تو هم برایم سخت دشوار شده

اصــل موضـوع ولـی ایـن هـا نیـست

دلم از جای دگر سخت غم دار شده

* * * * * * * * * * * * * *

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388;ساعت 16:48; توسط .:: آزاده ::.; |

 

حالم خوب است . درگیرم ، درگیر جنگیدن با خود ه خودم .این روز ها چیز هایی را

 تجربه می کنم که برایم تازگی دارند.چیزهایی می شوند باورهایم که روزی با آنها

 در ستیز بودم . کارهایی را میکنم که اولین بار است و بلد نیستم .اما می خواهم

یاد بگیرم ، یاد بگیرم و بشوند جزئی از زندگیم .

اما یک خواهش ...

ترس دارم از لغزیدن !

تو مرا هیچ وقت تنها مگذار ...!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388;ساعت 21:55; توسط .:: آزاده ::.; |

 

شب است و غم گرفته چار سویم بیا ای دوست تو بنشین روبرویم

 بیا تا قصه ی غم را و شب را

اگر خوابت نمی یاید بگویم ....

pic    

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388;ساعت 12:45; توسط .:: آزاده ::.; |