نه تنها زمانی که سرحالی
که اخم ها و پریشانی هایت را هم دوست دارم !
اما خنده هایت چیز دیگریست !
وقتی می خندی ...
بی هوش می شوم !
حرف هایم را به دل نگیر !
می دانم که می دانی هیچ کدامشان واقعیت ندارد ، از سر ترس است .
مواظبم باش
من ترسیده ام ... خیلی زیاد !
نمی خواهی آرامم کنی ...
مرا ببخش
التماست می کنم
از برای همه ی کارهایی که نباید می کردم ... به خاطر تمامی لغزش هایم !
قسمت می دهم
قصه ام را از نو بنویس ... !
التماست می کنم
کـــــاش می شد امشب آبســتـــن شــعری باشـم
و من ازشــوق سـرودن تا صـبح
دیــــده بر هم ننـهم
باورم نیست خــــدا را
که توانم بســـرایم شعری
با تو هر مسئله ای آســــان است
تو کمک باش به مــــن !
* * * * * * * * * * * * * *
تا آن زمان که مــن و تـــو مـــا می شویم
به تو قـــول می دهم
در قلــب من
تنها جا برای یکــی است و بس !
دیوانه ی تو ام
ای بهــتــرین من !
* * * * * * * * * * * * * *
بیـن من و تـو فاصـله بسـیار شــده
باور تو هم برایم سخت دشوار شده
اصــل موضـوع ولـی ایـن هـا نیـست
دلم از جای دگر سخت غم دار شده
* * * * * * * * * * * * * *
حالم خوب است . درگیرم ، درگیر جنگیدن با خود ه خودم .این روز ها چیز هایی را
تجربه می کنم که برایم تازگی دارند.چیزهایی می شوند باورهایم که روزی با آنها
در ستیز بودم . کارهایی را میکنم که اولین بار است و بلد نیستم .اما می خواهم
یاد بگیرم ، یاد بگیرم و بشوند جزئی از زندگیم .
اما یک خواهش ...
ترس دارم از لغزیدن !
تو مرا هیچ وقت تنها مگذار ...!
شب است و غم گرفته چار سویم بیا ای دوست تو بنشین روبرویم
بیا تا قصه ی غم را و شب را
اگر خوابت نمی یاید بگویم ....