تبليغاتX
دختر هزاره

 

در لحظات سخت امتحانات زندگی ، در لبه ی پرتگاه ...

تنها چیزی که انسان به آن نیاز دارد ، ایمان است تا نلغزد !

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388;ساعت 13:25; توسط .:: آزاده ::.; |

 

باران که می بارد

آرام می شوم

احساس می کنم خوشبخت ترینم  ...

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388;ساعت 11:28; توسط .:: آزاده ::.; |

 

 !  این روزها

خیلی خوب هستند

خود ه  خودم را احساس می کنم 

آنگونه ای که تو از آن خرسند هستی  !

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388;ساعت 10:57; توسط .:: آزاده ::.; |

 

 از من که تا پا داد رفتم

 و تا جا داشت نبودم

 بشنو که :

بودن یا نبودن

رفتن یا ماندن

 

مسئله این ها نیست !

داستان خیلی بزرگتر و پیچیده تر  از این حرفهاست .

 

[ مخاطب خاص دارد! ]

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388;ساعت 23:9; توسط .:: آزاده ::.; |

 

و برای من زندگی یعنی لحظه ای در غوغه بودن 

 دیدن رودخانه ی آن و تا زانو در آن فرو رفتن

بعد از ظهری را در بند امیر بودن

به بامیان رفتن و از نزدیک لمس کردنش

و یک صبح زود در پغمان

رفتن به جاغوری و روز ها در انجا ماندن

از هوایش تنفس کردن

و قدم زدن در خاک میهنت

و دیدن نم نم باران وطنت

و خیس شدن زیر آن باران

و ساعت ها انتظار

برای دیدن طلوع و غروب خورشید آن

رفتن به مزار و یک دل سیر گریه کردن

و مزارت در جاغوری بودن

و ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388;ساعت 10:18; توسط .:: آزاده ::.; |

 

اینجا دختری هست که در بی مرزی اندیشه هایش تک و تنها به تو می اندیشد .

او را دریاب !

+ نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388;ساعت 12:54; توسط .:: آزاده ::.; |

 

کیست که تنها آرزوی همیشگی اش این باشد که تنها چیزی را که از این دنیا

 آرزو می کند از دست بدهد !

 

+ نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388;ساعت 12:50; توسط .:: آزاده ::.; |