در لحظات سخت امتحانات زندگی ، در لبه ی پرتگاه ...
تنها چیزی که انسان به آن نیاز دارد ، ایمان است تا نلغزد !
باران که می بارد
آرام می شوم
احساس می کنم خوشبخت ترینم ...
! این روزها
خیلی خوب هستند
خود ه خودم را احساس می کنم
آنگونه ای که تو از آن خرسند هستی !
از من که تا پا داد رفتم
و تا جا داشت نبودم
بشنو که :
بودن یا نبودن
رفتن یا ماندن
مسئله این ها نیست !
داستان خیلی بزرگتر و پیچیده تر از این حرفهاست .
[ مخاطب خاص دارد! ]
و برای من زندگی یعنی لحظه ای در غوغه بودن
دیدن رودخانه ی آن و تا زانو در آن فرو رفتن
بعد از ظهری را در بند امیر بودن
به بامیان رفتن و از نزدیک لمس کردنش
و یک صبح زود در پغمان
رفتن به جاغوری و روز ها در انجا ماندن
از هوایش تنفس کردن
و قدم زدن در خاک میهنت
و دیدن نم نم باران وطنت
و خیس شدن زیر آن باران
و ساعت ها انتظار
برای دیدن طلوع و غروب خورشید آن
رفتن به مزار و یک دل سیر گریه کردن
و مزارت در جاغوری بودن
و ...
اینجا دختری هست که در بی مرزی اندیشه هایش تک و تنها به تو می اندیشد .
او را دریاب !
کیست که تنها آرزوی همیشگی اش این باشد که تنها چیزی را که از این دنیا
آرزو می کند از دست بدهد !