تبليغاتX
دختر هزاره


وقتی بی حوصله می شوم دنبال چیزی می گردم تا حال و هوایم را عوض کند .یاد اولین
آزمونم که 2 مرداد است می افتم و گرفتن بهترین نتیجه در آن مرا به وجدمی آورد . دیروز
رفتم و ثبت نامم را تکمیل کردم و بر نامه ی آزمون ها را گرفتم .می خواهم بروم و اتاقم را
جمع و جورش کنم و کلا عوضش کنم . باید ان دو برگه ی بزرگ را به دیوارش بزنم ... و
خیلی کارهای دیگر . باید کتاب هایی که برای این آزمون نیاز دارم  یک جا کنم و دم دست
بگذارم تا چیزی از قلم نیفتد و جایشان نگذارم .

می روم سراغ اتاقم ...


باید یاد بگیرم که تنها یادگرفتن مهم است !


+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388;ساعت 20:37; توسط .:: آزاده ::.; |


در کائنات ه خدا هیچ چیز زاییده ی تصادف نیست !

+ نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388;ساعت 19:1; توسط .:: آزاده ::.; |

 

در لحظات سخت امتحانات زندگی ، در لبه ی پرتگاه ...

تنها چیزی که انسان به آن نیاز دارد ، ایمان است تا نلغزد !

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388;ساعت 13:25; توسط .:: آزاده ::.; |

 

باران که می بارد

آرام می شوم

احساس می کنم خوشبخت ترینم  ...

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388;ساعت 11:28; توسط .:: آزاده ::.; |

 

 !  این روزها

خیلی خوب هستند

خود ه  خودم را احساس می کنم 

آنگونه ای که تو از آن خرسند هستی  !

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388;ساعت 10:57; توسط .:: آزاده ::.; |

 

 از من که تا پا داد رفتم

 و تا جا داشت نبودم

 بشنو که :

بودن یا نبودن

رفتن یا ماندن

 

مسئله این ها نیست !

داستان خیلی بزرگتر و پیچیده تر  از این حرفهاست .

 

[ مخاطب خاص دارد! ]

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388;ساعت 23:9; توسط .:: آزاده ::.; |

 

و برای من زندگی یعنی لحظه ای در غوغه بودن 

 دیدن رودخانه ی آن و تا زانو در آن فرو رفتن

بعد از ظهری را در بند امیر بودن

به بامیان رفتن و از نزدیک لمس کردنش

و یک صبح زود در پغمان

رفتن به جاغوری و روز ها در انجا ماندن

از هوایش تنفس کردن

و قدم زدن در خاک میهنت

و دیدن نم نم باران وطنت

و خیس شدن زیر آن باران

و ساعت ها انتظار

برای دیدن طلوع و غروب خورشید آن

رفتن به مزار و یک دل سیر گریه کردن

و مزارت در جاغوری بودن

و ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388;ساعت 10:18; توسط .:: آزاده ::.; |

 

اینجا دختری هست که در بی مرزی اندیشه هایش تک و تنها به تو می اندیشد .

او را دریاب !

+ نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388;ساعت 12:54; توسط .:: آزاده ::.; |